دلم می خواست می شد از توی این اینترنت لعنتی یک لنگه کفش به سمتش پرتاب کنم و ببینم که می خورد توی سرش . خشم از توی دماغم دارد می زند بیرون . بهترین آدم های دنیا هم اگر نیمه ی پنهانت را برایشان رو کنی با نیمه ی پنهانشان با تو رفتار می کنند . نیمه ای که لزوما خوب نیست. پر از هوس می تواند باشد . پر از تصویرهای شهوانی . بعد خیلی پیچیده می شود . گه گیجه می گیری که این آدم به این خوبی چرا به تمام هیکل من رید و رفت ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 4:51 توسط گوزن
|
به کودکی که توی او کشف کرده ام فکر می کنم . غلط زیادی کرده ام ! برای سلامتی ام خوب نیست ...
+
نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 5:3 توسط گوزن
|
آیا آقای " ب" از نژاد عنکبوت است ؟ نمی فهمم . چطور ممکن است که این همه وقت من در نادانی کامل نسبت به چیزهایی در کمد پشتی اش به سر می بردم ؟ این احساسی که حالا دارم سالی چند بار به سراغم می آید . یک نفر آدم پیدا می شود که سوادش خارق العاده است و من او را برای چند وقتی سرمشق قرار می دهم . سعی می کنم ادایش را درست در بیاورم . توی کابینت هایش را نگاه کنم و ببینم دستش را رو فرمان ماشین چطور می گذارد . سعی می کنم دستم به پایین تنه اش نخورد اما چیزهای کوچکتری که احتمال دارد از دستم در برود را نمی توانم تضمین کنم .دقیقا به همین روش دانش او به من منتقل می شود. آقای "ب" از توی کمدش 4 تا نقاشی بیرون می آورد و سالاد الویه را با پفک می خورد. چشمش ضعیف شده ولی عینک نمی زند و برای تولد من فقط یک کتاب می آورد . من آقای نویسنده کتاب را از نزدیک دیده ام و چون آقای " ب" او را ندیده است ،خیال می کنم باید بگویم : " چطور نمی شناسی اش ؟ من با او به پیاده روی های طولانی می رفتم ." این یک دروغ محض است . آقای نویسنده آنقدر خسته است که همه جا با آژانس می رود. از این بابت اگر کسی ادعا کند ماشین او را می شناسد من خوب می توانم مچش را بگیرم . این روزها با آقای "ب" رفت و آمد می کنم تا شاید وقتی برگشتم ، بتوانم آدمها را گیج کنم . حالا هی هلو به خوردم می دهد ...
دوستان عزیزم هوا خیلی گرم است و من روزانه به مقدار زیادی عرق می ریزم که دقیقا نمی دانم چقدر پوست بدنم را بدمزه می کند . راننده های تاکسی به حدی تند رانندگی می کنند که از دیدن ترافیک خوشحال شوم ؛ تا امروز روزی یکبار حداقل اشهد خوانده ام و این کارها از انسان بی دینی مثل من بعید است . به آقای مجرد در خارجه خیلی فکر می کنم . یک فالگیر مو فرفری متقاعدم کرد که او هم به من فکر می کند. هر چند فقط فکر کردن به این جور مسائل چیزی از پیش نمی برد . فهمیده ام که باید سیاه و تیره و کثیف به نظر بیایم تا کسی به جرم تشخیص داده شدن در کلونی سوسک ها من را به پاسگاههای ارشاد نبرد ، چون خشکسالی است و این همه روضه تو گوش من خواندن دهان بندگان خدا را خشک می کند و آب به اندازه ی رفع این جور تشنگی ها نیست . نتیجه ی همه ی این نافرمانی های من این است که روزانه دو ساعت برق نداریم و مادرم مدام گرمش است. برای رفتن به پمپ بنزین مچ می اندازیم و بازنده موظف است ماشین را به نزدیکترین پمپ بنزین ممکن برساند و شکایتی از شلوغی و معطلی نکند. می خواهم همین روزها به قانون مچ اندازی مان اعتراض کنم چون همیشه همان کسی بازنده می شود که هیچ وقت برنده نمی شود و این اصلا منطقی به نظر نمی رسد. خدای من ! هوا آنقدر گرم است که شبها بیدار می مانم تا ظهرها را تجربه نکنم .
احساس می کنم دوستانم شاخ در آورده اند و من دم ....
+
نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت 17:17 توسط گوزن
|
بانوی دروغ از در پشتی وارد می شود ! من
زیر دامنش قایم می شوم . توی این خانه که دروغ گفتن از طبقه ی 47 تا زمین ترس دارد
، نمی دانم کدام وحش درونی ای من را وادار به خیال پردازی های قبل خواب می کند . پتو
را رو صورتم فشار می دهم . یک شب 20 ژوئن ، من به یکی از تخیلاتم رسیدم . بوی سیگار و الکل هیچ شبی آن همه مطبوع نبوده است . دستی داغ رو لختی کمرم که از لباس بیرون زده بود شنا می کرد . آنجا توی
کوچه پشتی وحشیانه به دیوار میخ شده بودم و به این فکر می کردم که کاش دامن پوشیده
بودم و هرزگی ام کامل می شد . از رویاهایم وحشت دارم . از این همه خیال پردازی
که به واقعیت تبدیل می شود جانم در امان نمی ماند . من مانده ام و حقایقی که از زیر دامن آب نفتی پاهایم
را نقاشی می کنند و بانوی دروغ که با او چند برابر می شوم ....
+
نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 0:21 توسط گوزن
|
تنهایی وقت احساساتی شدنم از شنیدن یک سولوی پیانو مثل بادکنک تو صورتم منفجر می شود . با این حال هنوز آدمهایی را می شناسم که چهره شان عجیب دوست داشتنی و آرام می شود وقت مستی و من در کنارشان خندیدنم به آسانی اتفاق می اقتد.
+
نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 20:43 توسط گوزن
|
great minds think alike." he says.
I'm soon becoming an animal. one that follows its insticts without even caring about who he might hurt. one who gets pregnant in springs. gives birth to ten. eats them all and gets pregnant again...He could be so masculin and I could become pregnant by just watching him as he thinks...thinks in his solitude....
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 8:22 توسط گوزن
|
چیزهایی که برای سلامتیم خوبه جذبم نمی کنه ...
+
نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 22:40 توسط گوزن
|
مهاجرت عجیب ترین کاری است که تا به حال کرده ام ...
+
نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 19:48 توسط گوزن
|
خب یعنی نامرئی زندگی کنیم ؟ .... نه حالا نه . حالا که انگار همه چیز عادی شده نه .
+
نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 23:6 توسط گوزن
|
بالای سر مانیتورم به کاراکترهای داستان حماسی من می خند. بی پدر ! دلم می خواهد گازش بگیرم. این ها را از تو سایت " پیدا شده " پیدا کرده ام . باید یک روزی این یارو را از دندانهایش آویزان کنم بالای میز و هر از چندی برای استراحت تابش بدهم . می پرسد دوست دارم با او و زنش تو یک مسابقه شرکت کنم ؟ از بس هول می شوم یادم می رود بگویم بله . سوالش را تکرار می کند . می گویم " بله بله " .می خواهم بگویم می شود من شما را قورت بدهم ؟ نمی گویم ... می گوید " وقتش هست که کمی دیوانگی رو کنیم شاگرد ... "
+
نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 1:58 توسط گوزن
|
به این فکر می کنم که این انصاف نبوده است که مدت مدیدی را در توهم دوست داشتن با اندیشه های دردناکی گذرانده باشم . آدم گاهی خیلی مسخره می شود. می گویم " وای نون ! نمی دانی چقدر خوشحالم ! " این ها را دو سال پیش می گویم و الف از این ور اتاق برایم موشک کاغذی پرتاب می کند . گوشی تلفن را می چسبانم به چانه ام " نکن گوساله ". جذابیت کاذبی در آدمهایی که فحش نثار عزیزانشان می کنند وجود دارد که "او" را از آن ور خط می خنداند.دو سال می گذرد ... من بی سوادتر از قبل می شوم و هنوز نمی توانم اسم کارگردان مورد علاقه ی ایتالیایی ام را حفظ کنم . شمع های خانه اش برایم بی اهمیت می شوند . دیگر رغبتی به روشن کردنشان ندارم . می گویم " به درک ! چرا شمع هایت را فریز نمی کنی اصلا ؟ " حالم از وان حمام گناهکارش به هم می خورد . حالم از بالشی که سالها عوض نکرده هم به هم می خورد . یادم را به تک تک همخوابه هایش می اندازد...زیر دوش حمام : تصمیم می گیرم با کف خودم را از او ضدعفونی کنم . پایین تنه ام زخم می شود . از حمام که در می آیم نیم تنه هایی سوال پیچم می کنند . می خواهم از سر راهم کنار بروند چون خیال دارم روی پارکت چک چک کنم و کمی دورتر آنجا که یک آینه ی دیواری هست حوله را از دورم به کف زمین بیاندازم و با خودم آشنا شوم. او سوال برایش پیش آمده بود که چه اتفاقی ممکن است بیفتد و ما دیگر باهم نباشیم ؟ من دست کرده بودم زیر تی شرت گشادم و نافم را خارانده بودم . " نمی دانم ! " نمی دانستم ! باور کن نون آدم گاهی خیلی مسخره می شود .اگر می شد و عیبی نداشت خودم را از برج بلندی پرت می کردم پایین . نه برای مردن . برای پریدن . حس می کنم نیازی برای جهش در من بیداد می کند . ذات این نیاز وحشی است . دوستش دارم . رنگ موهایم همین شد که طلایی شد. هود می گوید خوشگل شده ام . من برایش دست تکان می دهم و بستنی چوبی لیس می زنم شاید نظرش عوض شود .او که آمد من فکر می کردم که کیفیتی در ناشناخته ها وجود دارد که ارزش فدا شدن را دارد . هود می گوید این ناشناخته ها آدم را عاشق می کند . حالا فکر می کنم این ناشناخته ها آدم را فنا می کند و برای همین است که من حالا 45 ساله ام .28 کیلومتر پیاده راه رفتم نون. 8 ساعت تمام طول کشید. دو تا شیرینی فروشی خانگی و یک کافه ی درب و داغان پیدا کردم که دوستشان داشتم . نقشه همراهم نداشتم . هیچ کدامشان را حالا نمی توانم پیدا کنم . اینجا مثل لابیرنت پیچ در پیچ است. هوا کم کم گرم می شود . چایی های من یکی یکی سرد ... من روی پارکت چک چک می کنم هر روز و به همه ی بستنی هایی که قرار است یکی بعد از دیگری بخرم فکر می کنم و او هیچ کجای فکرهای من را درد نمی آورد.
+
نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 4:46 توسط گوزن
|
آقای برتراند راسل عزیز ، فرمایشات شما را در زمینه ی خوب و بد و وجود خدا خواندم . نظر به اینکه اینقدر اصرار دارید هیچ کدام از مباحث اخلاقی دلیل بر وجود خدا نیست ، هرچند که تا حد زیادی با شما موافقم و کم مانده کتابتان را به جای شام قورت بدهم و رویش دو تا عارق بزنم ، با اینحال مدتی است که یک سوال ذهن من را چنان درگیر کرده که شبها خواب اهریمن می بینم. شما با فرض اینکه خدا خوب است و عادل است ،وجودش را هوشمندانه نقض می کنید. فکر می کنید آیا نمی شود خدا وجود داشته باشد اما آنطور هم که می گویند خوب و کامل نباشد ؟
+
نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 21:59 توسط گوزن
|
شبیه این که تیغ ماهی تو گلویت گیر کرده باشد . شبیه دم دم های خداحافظی کردن ولی نه بعد آن . شبیه پله های خانه ی معشوق را بالا رفتن . شبیه تو مطب دندانپزشکی منتظر ماندن. مثل همه ی حال های من وقتی ایران رفتنم دو ماه عقب می افتد . چمدان های بسته ام را باز نمی کنم . انگار خیال می کنم معجزه ای اتفاق می افتد یا من از این اتفاق بیدار می شوم . خواب می بینم رانندگی یادم رفته است. مامان از ایران زنگ می زند تا از من به خاطر گذشتی که کرده ام تشکر کند . گذشت ؟؟ شاید خودم خیال می کردم گذشت می کنم بدون اینکه بدانم این چیزهایی که حالا اتفاق می افتد قرار است چیزی را به من ثابت کند. اینکه می توانم تیغ ماهی را با یک سرفه بالا بیاورم ، موقع خداحافظی لبخند بزنم ، تو مطب دکتر یا راه پله ی خانه ی معشوق برای خودم آواز بخوانم و به این فکر کنم که از یک زمان نا مشخصی ، با یک اتفاق نا معلوم شیمیایی درون من ، دیگر کسی نیست که بتواند با نبودنش دیوانه ام کند و من رها هستم ...
+
نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 20:34 توسط گوزن
|
سر تیرکمانم را کج می کنم تو سنگی های کوه کلوخی . این صخره ی لعنتی لیاقت نشانه گرفتن ندارد . هر چقدر نگاهش می کنم مثل گاوهای راه جاده ی شمال از وسط خیابان تکان نمی خورد.. سرم به خدا از این همه تیر بازی درد گرفت . حالا هم یک مهبل عفونی دارم سوغاتی می برم. چقدر خنده دار هستم !
نون چند روزی تو ایران می ماند و حسابی هم را بغل می کنیم. از حالا لیست همه اتفاقاتی که می خواهم برایش تعریف کنم را دارم . دلم هول می زند. خواب دیدم یک راکن اهلی کرده ایم و نگهبان گذاشته ایم جلوی در خانه مان. یک روزی یک دفعه از کوره در رفت و گرفت گربه ی همسایه را خورد. بعد از آن هر کسی را که می آمد دیدن من دم در با چنگالهایش لت و پار می کرد. من پشت پنجره نشسته بودم و داشتم از ترس بیهوش می شدم . همه ی آدمهای دوست داشتنی ام به همین راحتی می مردند . تلفن را برداشتم و 911 را گرفتم . اما حتی بوق هم نمی زد .
آدم وقتی از اینجور خوابها بیدار می شود الکی روزش به هم می ریزد . دو تا داد سر این یکی زدم . یکی غر به جان آن یکی . یکمی اخم و تخم کردم ، قیافه گرفتم ، کتابم را برداشتم و مچاله شدم تو مبل و هی هویج گاز زدم.
کتابم را خیلی دوست دارم : " بادبادک باز" . با احساسات و شعورم ور می رود . من و درکم از معرفت را مدام به خودم یادآوری می کند . اینطوری:
:-"Would I ever lie to you Amir agha?" Hassan asked.
Suddenly I decided to toy with him a little.
-:" I don't know. would you?"
-:" I'd sooner eat dirt."
-:"Really ? You'd do that?"
He threw me a puzzled look.-: " Do what ? "
-:"Eat dirt if I told you to?"
-:"If you asked , I would " ....." But I wonder" He added " Would you ever ask me to do such a thing , Amir Agha ? "
And just like that , he had thrown at me his own little test. If I was going to toy with him and challenge his loyalty , then he'd toy with me. test my integrity.
-:"Don't be stupid,Hassan. You know I wouldn't"
-:" I know " He said.
And thats the thing about people who mean everything they say. They think everyone else does too.
+
نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 23:24 توسط گوزن
|
شعور من همین قدر می رسد . رابین هود اعتقاد دارد من خنگ نیستم و این خاصیت من را جزو دسته دخترهایی که خنگ نیستند وارد می کند . تا تایید شدن یک قدم بیشتر فاصله ندارم و آن این است که رفتارهای پیچیده نکنم . درست نمی فهمم تعریفش از پیچیدگی چیست . دست از نوشتن بردارم ؟
عفونت پایین تنه ام را حسابی گرفته . قیافه اش شده مثل بیماری . اما من انگار هنوز باورم نمی شود . مثل وقتی هندوانه تو گلویم گیر کرده بود . داشتم خفه می شدم اما مطمئن بودم که مرگ من به این مسخرگی اتفاق نمی افتد. یا وقتی قایمان چپ شد و من زیر آب خیالم جمع بود که کسی نجاتم می دهد. بعضی شرایط را آدم به طرز حیرت آوری باور نمی کند...
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 2:9 توسط گوزن
|
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر .
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 20:26 توسط گوزن
|
اوه نه ! نوشته بودم خوشحالم . اما خوشحالی ام بقیه داشت . حوصله ی آدم گاهی به روایت خوشی نمی آید !
هوا گرم شده است حسابی . بهار نشده تابستان شد. خوب اینهم یک جورش است دیگر .در مهمانی پایان ترم فهمیدیم استادهامان شاخ ندارند و مست که باشند از
همه ی آدمهایی که می شناسیم معمولی تر می شوند . یکی دوتاشان هم که آنقدر
مسخره اند که کسی تا نبیند باور نمی کند . حیف که دیگر کاری به
هم نداریم و گرنه ترم بعد توی استودیو برای خودم با خوشحالی تخمه پوست می کندم و شیطانی می کردم
چون هیچ کدامشان دیگر آنقدرها هم جدی به نظر نمی آیند . خوب نیست آدم هر
جایی دست به مستی ببرد .
حالا رابین هود هی شلنگ تخته می اندازد و من به ذوق می آیم .قرار نیست که هر چه می گویم بفهمد . در گوشش وز وز درس که می کنم یک دفعه از جا می پرد : " سور ؟پاسور ؟ آس میلا ن ؟ چی چی آل ؟ " می گویم " سورئال !!" می پرسد یعنی چه . سرم را دوباره می کنم توی کتاب : "یعنی چیزهای سخت . حالا تو برو هواپیمایت را بساز تا بعدا برایت تعریف کنم . " بلند می شود دور خودش می چرخد و یک چیزی زیر لب قم قم می کند . خیلی هم بد نیست ... با دنیای واقعی یک قدم بیشتر فاصله ندارد . حس می کنم گونه ی دیگری متولد می شوم ...
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 2:13 توسط گوزن
|
آخر نفهمیدم بعضی از این رویاهای من چرا وقتی می خواهند به واقعیت تبدیل شوند اینقدر سنگینند که جلوی اتفاقشان را می گیرم ؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 8:36 توسط گوزن
|
آرتیست ! این کلمه را کلی دوست دارم . پای کامپیوتر نشسته ام و خالد از کنارم رد می شود . نگاه می کند رو صفحه مونیتور و می گوید : آرتیست ! انگار یک چیزی دم این کلمه وصل کرده باشند که آدم را خوشحال می کند . مثل بستنی توت فرنگی . خنک و شیرین و بی دغدغه . این را از خودم در نمی آورم . روان شناس ها هم اعتقاد دارند خلاقیت آدم را خوشحال می کند . هر چیزی که از تو وجودت در بیاید بیرون و تو تویش پیدا باشی. مشغولیتهای ذهنت . دنیا که سخت یا آسان می شود . وقتی تنهایی غم داری یا وقتی ازش لذت می بری . آرتیست نمی تواند لخت نباشد . خالد نگاه می کند : تو یک متوحش واقعی هستی ! خوشحال می شوم که وجود دارم . من تو رنگ هایم پیدا می شوم . تو باریکی خطها و تو ریزه کاری های ناپیدا . این من هستم . این که پوشیده ام . این دستمال قرمز که به سرم بسته ام و همه چیزهایی که از سر و کولم آویزان است ، من است . نمی توانم حسی زیباتر از این داشته باشم . برق چشمهایم حقیقی است . این آدمها که سر میزم تامل می کنند را دوست دارم. دارم خودم را تو بوق و کرنا می کنم و برای روز آخر لحظه شماری می کنم. لذتی در بیان تصویر هست که به کلام نمی آید .
+
نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 18:33 توسط گوزن
|
یک کتابی هست به نام " architectural graphic standards" که منبع استانداردهای انسانی برای طراحان داخلی و معماران است . یکی از اساتید دانشکده ی معماری اینجا به خواسته ی پابلیشر این کتاب یک فصل به آن اضافه کرده که شامل اندازه های انسانی در پوزیشن های سکس و ابعاد اعضای تناسلی مرد است .دلیلش هم این است که این آقا عقیده دارد که حتی آشپزخانه هم باید سکس فرندلی طراحی بشود . باید تمام وسایل خانه را طوری طراحی کرد که مناسب عشق بازی باشد و خلاصه اینکه خانه ی خود را عشق باران کنیم ... دیروز به بازگشایی نمایشگاه "domestic skenes" از همین آقا رفتیم و فهمیدیم که نه شاخ دارد نه دم . به جایش یک زن و یک دختر هفت ساله دارد که عاشقانه دوستش دارند. ما هم آخرش هرکارمان هم که بکنند هیچ وقت نمی توانیم جلوی آن همه ملت با کت و شلوار بایستیم و به دودول طلایی که با خط کش سانت زده ایم افتخار کنیم و درباره اش نطق کنیم. انگار دل نداریم. انگار دلمان را قایم کرده ایم توی کمد که کسی نبیند مبادا آبرومان برود و فکر کنند بی تربیتیم و تو تنبانمان جا نمی گیریم . حرف زشت هم یادمان باشد نزنیم که مبادا وبلگمان فیلتر شود . عیبی ندارد این روزها خیلی ها حوصله ی روزمرگی خواندن ندارند و من حوصله ی غر غر شنیدن هایشان را که " اینقدر شخصی می نویسی که آدم را یاد کوفت و زهرمار می اندازی . آدم از تکنولوژی برای این حرفها استفاده نمی کنه. برو برای عمه و خاله ات تعریف کن. برو برا دوستات بشین بگو "
غافل از اینکه عمه ی من پارسال مرده و خاله ام سرطان دارد و نمی تواند به مزخرفات من گوش کند و دوستانم فرسنگها از من دورند و تو آدم از خود راضی که فکر می کنی از هر چیزی بهترین استفاده را می کنی ، هیچ فکر کرده ای که آدم از وقت طلایی اش برای خواندن مزخرفات این و آن توی چهار دیواری اختیاریشان استفاده نمیکند. مخصوصا وقتی برایش دعوت نامه نفرستانده اند . مثل این که بروی در یک مغازه ی سیگار فروشی و یقه ی سیگارفروش را بگیری بگویی تو خجالت نمی کشی که از تکنولوژی مغازه برای فروختن سیگار استفاده می کنی ؟؟ نمی دانم باید دلم به حالت بسوزد که تکنولوژی ای برتر از وبلاگ برای اطلاع رسانی و هر کوفت و زهرماری که فکر می کنی جایش اینجاست ندیده ای ؟ یا دیده ای اما فقط دوست داری یادم بدهی از تکنولوژی بسیار پیشرفته ی وبلاگ برای چه امر فطیری باید استفاده کنم ؟ حالم به هم می خورد. از اینجا. از این تنهایی لعنتی . از یک سری آدم که این همه راحت به خودشان اجازه می دهند به زندگی آدم طعنه بزنند بدون اینکه اصلا بدانند کی هستی .
+
نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 22:21 توسط گوزن
|